عبدالله مستوفى
72
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
دو زنگ عصر هم يكى جغرافيا بود كه ميرزا عبد الرزاق خان مهندس يا بقول معروف زمان ، خان سرتيپ و آقاى مهندس بغايرى امروز ، آمد و درس را از هيئت شروع كرد . زنگ آخر برحسب تصادف در آن روز ساعت مذاكره بود . صبح روز بعد ساعت اول درس فرانسه بود . اختلاف قوهء شاگردان در اين درس خيلى زياد بود ، بعضى مثل من و ميرزا اسد اللّه خان بهنام الفباى فرانسه را هم نميشناختيم بعضى ديگر مثل سيف اللّه خان كه انگليسى خوانده بود و ميرزا على اكبر خان ( دهخدا ) و ميرزا جعفر خان قدرى جلو رفته و خواندن و نوشتن و تركيب حروف را ميدانستند و بالاخره باقى اگرچه باز هم با يكديگر اختلاف قوه داشتند ، ولى مىتوانستند همدرس شوند و از ماها خيلى جلوتر بودند . دكتر مرل معلم فرانسه تعيين شده بود ، بعد از امتحان ما را بسه قسمت كرد ، از من و ميرزا اسد اللّه خان يك كلاس و از سه نفر ديگر يك كلاس و از مابقى يك كلاس ساخته شد . تدريس دوتاى اول را قوام الوزاره به عهده گرفت و كلاس قويتر را دكتر مرل عهدهدار شد . مشير الملك معلم حقوق بينالملل و مواد درس ما در اين سال همين پنجتا بود . ساير قسمتها در سالهاى بعد افزوده گشت . عصر روز اول كه سواره از ميان برفهاى خيابانها و كوچه به منزل مراجعت ميكردم ، در فكر فرو رفته بودم زيرا تغيير بزرگى در زندگى من حاصل شده بود . آناتول فرانس ميگويد : « كليهء تغييرات حتى آنها كه انسان خيلى آرزوى آنها را دارد نيز محزونى خود را دارند . » خوب ! از اين ساعت ببعد بايد مرد شدن را كه شايد قدرى هم براى سن من پيشرس بود ، ترك گفته مجددا وارد دورهء بچگى بشوم و بعد از ورود به اجتماع خود را از آن خارج كنم و از تفريحات دورهء رفقاى خود كنار بروم . تا چهار سال ديگر شب و روز مشغول درس و مطالعه باشم ، مخصوصا فرانسه را كه بايد از الفبا شروع كنم . آخ . . . ! چرا من مثل برادرزادگانم در اين هفت هشت سال اخير از اين شاگردهاى دار الفنون كه بماهى چهار پنج تومان روزى دو سه ساعت حاضرند بيايند درس فرانسه بدهند ، استفاده نكردم كه حالا در اين قسمت هم از ساير رفقا عقب نباشم ؟ در اين افكار غوطهور بودم كه اسبم ايستاد ، ديدم بدر خانه رسيده و جلودار آمده است كه مرا پياده كند . بهرحال از اسب پياده شده وارد منزل جديد كه دو شب قبل بيرونى به آنجا نقلمكان كرده بود شدم . قبلا دستور داده بودم اطاقى براى كار من فرش كنند و ميز و صندلى بگذارند . به آن اطاق رفتم ، يادداشتهاى درسهاى روز را روى ميز گذاشته ، باندرون رفته ، از مادرم ديدارى كرده غذائى خوردم . دستورى براى حاضر كردن و فرستادن غذاى نهارها بمدرسه داده به بيرونى و اطاق كار خود برگشتم . از اين ساعت زندگى يكنواخت من شروع شد ، جز از مدرسه به خانه و از خانه بمدرسه جائى نميرفتم . برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى دنبالهء زندگانى اجتماعى خانه را در دست داشت و رفقا هم مرا از بازديد معاف داشتند . منتهى هروقت در خانهء ما اجتماعى در كار بود ، من طورى ترتيب كارهاى مدرسهاى خود را ميدادم كه در خانهء خودمان با رفقا باشم .